
خلاصـــه تــو کــفش مـوندم کـــه یــعنی چــی ؟


تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه!
این نیست که با کسی دوست نباشی!
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی!
این نیست که کسی باهات حرف نزنه!
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی!
این نیست که کسی دوستت نداشته باشه! تنهایی، یه حس درونیه!
تنهایی یعنی "هیچکس نمیفهمه حالت بده ...


گاهي اوقات دلم واسه " دلم " مي سوزه ...
براي تمام نامردي هايي كه در حقش ميشه و
هيزم شكن هاي متظاهري كه به آتيشش ميكشن ...
واسه ي همه ي اين بي پناهياش دلم مي سوزه
اي كاش يه آنتي ويروس هم واسه اين بي زبون مي ساختن
كه با اولين ويروس محبت يا عشق سريع هنگ نكنه
كاش ميشد اين آواره ي مجنون رو مسلح كرد ...
سخته ... همه ي اين حرفا سخته ...
اونقدر بهش گرما رسيد كه سرما زده شد و مُرد
حالا يخ بسته ... شده يه دل يخي ...

امروز دلم خیلی گرفته ،
اول صبح خبر مرگ پسر عمومو شنیدم ،
کلا بی حوصله هستم ،
بیچاره ۲۲ سالش بود ،
۴ ماه قبل ازدواج کرده بود ،
۱۴ روز قبل بر اثر یه حادثه تیر میخوره به سرش که تا دیشب تو کما بود ،
دیشب تموم کرد ،
امشب شب اول قبرشه ،
لطفا واسه آرامش روحش فاتحه بخونین .
خدا بیامرزدت پسر عمو .
( نگین حسود بود رفت پست کپی کرد )![]()

شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم
و تو...
آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود.......

دلتنگم!!
بــرای کسـی کـه مدتهـاســت ....
بــی آن کـه باشــد ....
هــر لحـظــه ....
زنــدگــی اش کـــرده ام !
بــدهــکاری بــه مــن....
بــه تــمام "دوســتت دارم" هــایــی که گــفتم ,
و تــو نــشنــیده گــرفتــی ...

عجبــــ وفـــايـــي دآرد اين دلتنگــــي...!
تنهـــــاش که ميـــذآريـــي ميــري تو جمـــع و کلّي ميگـــي و ميخنــــدي...
بعد کـــه از همه جـــدآ شدي از کـُنـــج تآريکـــي ميآد بيرون
مي ايستـــه بغـــل دستــتــــ ... دســتـــ گرمشـــو ميذاره رو شونتــــ
بر ميگـــرده در گوشــتـــ ميگـــه:
خـــوبــي رفيـــق؟؟!!بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ ...
یــــــه خواهش : ......
یـــــه دروغ : .....
یـــــه حقیقتـــــ : .....
چند دقیقه التماسش میکنن تا شمارهشون رو بگیره!
نسلشون منقرض شه به حق پنج تن آل عبا
عوضش هستن پسرایی که واسه دختر می زنن کنار، دختر میاد سوار شه می گازن میرن...!
خدا نگهشون داره :دی به حق همین شب عزیز !!
____________________________
دیدین بعضیا وقتی میشینن رو صندلی چرمی بعد صدا میده
یه بار دیگه صداشو در میارن که بگن مال صندلی بوده؟!!
فاجعه اونجاست که صداش دیگه در نیاد !
خخخخخخخخخخخ !!
__________________________
تا حالا دقت کردین وقتی برمیگردیم خونه و میخوایم اون چیزی رو که جا گذاشتیمُ برداریم ، با زانو و با زحمت زیاد میریم تو خونه که فرش کثیف نشه ولی برگشتنش خسته می شیم با کفش از رو فرش رد می شیم
___________________________
والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری
مهربونه بودا خانوم رضایی!میگفت: شما... مام میگفتیم: ما؟میگفت: بعله شما
که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین!مام میرفتیم عقب! بعد میگفت:
یکم عقبتر!آقا مام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه
کارتون نشون نده..!یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..!
__________________________
کلاهک هسته اى ، نابودی ۲۰۱۲، زلزله ،سیل و...
هیچکدام به اندازه ۳ عدد میس کال مامانت ، ترسناک نیست !
___________________________
از من به شما نصیحت:
کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست
اون رو تنها نذارید
چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره ...
وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟
زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟
شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم ...
وقتی نشستن , گارسون اومد و گفت : همون همیشگی رو بیارم ؟؟؟
زنه یه مقدار ناراحت شد و گفت : این از کجا میدونه تو چی میخوری ؟؟؟
شوهر : اینم توی همون باشگاه بود یه بار وقت خوردن غذا منو دید ...
خواننده رستوران از پشت بلندگو گفت : سلام بهروز جان ... آهنگ مورد علاقتو میخونم برات ....
زنه دیگه عصبانی شد و کیفشو برداشت از رستوران اومد بیرون.
شوهره دوید دنبالش . زنه سوار تاکسی شد ....
بهروز جلو بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده که حتما اشتباهی پیش اومده و منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ....
زنه سرش داد زد و انواع فحشا رو بهش داد ...
یهو راننده تاکسی برگشت گفت : بهروز...! اینی که امشب مخشو زدی خیلی بی ادبه ها ....!!
امروز روز تولدم بود دوست دارم بدانم همه آدمها هم مثل من هر چقدر بزرگتر می شوند نسبت به خیلی چیزها احساساتشان کم می شود. من که اینطور شدم اصلا از بدنیا آمدنم ...از زنده بودنم ...از بزرگ شدنم...نه خوشحال شدم نه ناراحت...
بر خلاف سالهای گذشته آسمان هم تشنه باریدن نبود...امسال روز تولدم را در قلبم جشن نگرفتم وتنها کسی که برایش اهمیت نداشت خودم بودم هر سال همه مردم را ساده وصمیمی می پنداشتم شاید به خاطر پاکی باران بود...
امروز نه دلم برای خودم سوخت ...نه برای دلم... انگار آنچنان مهم نبود...مهم نبود شکوفه های صورتی رنگ بادام را ببینم یا نه...مهم نبود گل نرگس هنوز هم در مقابل سردی هوا شاداب است یا نه...مهم نبود که باران ببارد یا نه ...مهم نبود تفکرات مردم در مورد زندگی چیست .... اینها هیچکدام مهم نبودند...
کاش باران می بارید...وتمام خاطراتم را از قلبم پاک می کرد وبه زمین این خاک تشنه هدیه میداد اصلا شاید رویا هایم آنجا سبز می شدند ...بزرگ می شدند...بار می دادند... افسوس باران را هم دریغ کرد...
میدانید تمامی این کلمات یک رویاست رویایی که قلم می نویسد....
تولدم مبارک خودم باشه
| ϰ-†нêmê§ |