X
تبلیغات

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

ღ♥ღ عاشقانه ترین وبلاگ دنیا ღ♥ღ


به وبلاگ عاشقانه خوش امدید

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن ... !
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم ... !
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده , راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره ... !
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون ... !
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از ... !
... ... اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن ... !
اینایی که همیشه میخندن ... !
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن ... !
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن ... !
اینا فرشتن ... !
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه , اذیتشون نکنین ... !
تنهاشون نذارین ؛ داغون میشن

پنجشنبه 15 تیر1391 1:40 قبل از ظهر |- Nιloυғαr -|

یـــــادَت بـــــــــــــــــاشــَـد :
اگـــــــــــه کسی بـــهــت گفت دوســـِــت دارَمـــ ...
لــــــــُــزومـــاً بــــه این معنی نیســــت که کــس دیـــگه ای رو دوســــت نـــَـداره
یکشنبه 29 اردیبهشت1392 6:57 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

دیروز  ایــن  جمله  رو  خــوندم : اگر دنیا عدالت داشت مرد هم بکارت داشت  :-؟ 

خلاصـــه  تــو کــفش  مـوندم  کـــه  یــعنی  چــی  ؟

یکشنبه 15 اردیبهشت1392 7:38 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

 

اینبار «اعتراااااف» نمیکنم؛ «افتخااااار» میکنم به داشتن فرشته ای  بـــــنام مـــادر!

چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 8:7 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

پيک ها رفته بالا...
ميگن مستي و راستي...
پس هر کي يه سلامتي بگه...
اون چيزي که ته دلشه، بي رياي بي ريا...
اينم از سلامتي من:
به سلامتي کسي که هيچ وقت نفهميد چقدر دوستش دارم

دوشنبه 9 اردیبهشت1392 7:52 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


نـیــلوفـــــــر : یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشـــق زهر بی سرو پایی نکنیم

پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 8:36 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه!
این نیست که با کسی دوست نباشی!
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی!
این نیست که کسی باهات حرف نزنه!
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی!
این نیست که کسی دوستت نداشته باشه!
تنهایی، یه حس درونیه!
تنهایی یعنی "هیچکس نمیفهمه حالت بده ...

یکشنبه 1 اردیبهشت1392 4:42 بعد از ظهر |- мoѕтαғα -|

  

نـــیلوفــــــر  :  دوســـتتــــ  دارمـــــ

یکشنبه 25 فروردین1392 12:48 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

خـوش بـﮧ حـالــَـتــ ••• فـاحــِشـﮧ •••

بـا تـَنـت بـازے مـے ڪـُنـنـב

نـــَــهـ ::::◄ בلــَتــــ

جمعه 23 فروردین1392 1:47 قبل از ظهر |- Nιloυғαr -|




 دلم بهانه ات را می گیرد ...
چقدر امروز حس می کنم نبودنت را ...
صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم :

" جانم؟ .... مرا صدا کردی؟! "
سه شنبه 20 فروردین1392 10:15 بعد از ظهر |- мoѕтαғα -|

 می روم خسته و افسرده و زار
سوی‌ منزلگه ویرانه ی خویش,
به خدا می‌برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می‌برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
,زین همه خواهش بی‌ جا و تباه
,می‌برم تا زتو دورش سازم
زتو ‌ای جلوه ی امید محال,
می‌برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

فروغ فرخزاد
جمعه 16 فروردین1392 2:1 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


                            

گاهي اوقات دلم واسه " دلم " مي سوزه ...

براي تمام نامردي هايي كه در حقش ميشه و

هيزم شكن هاي متظاهري كه به آتيشش ميكشن ...

واسه ي همه ي اين بي پناهياش دلم مي سوزه 

اي كاش يه آنتي ويروس هم واسه اين بي زبون مي ساختن

كه با اولين ويروس محبت يا عشق سريع هنگ نكنه 

كاش ميشد اين آواره ي مجنون رو مسلح كرد ...

سخته ... همه ي اين حرفا سخته ...

اونقدر بهش گرما رسيد كه سرما زده شد و مُرد

حالا يخ بسته ... شده يه دل يخي ...

چهارشنبه 14 فروردین1392 8:17 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویه آهویی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار درمانده



تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تورا اول حتی هر وهله
گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار … هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟


نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!

آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.


دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه …
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

(شعر سید علی صالحی)

یکشنبه 11 فروردین1392 9:4 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|



امروز دلم خیلی‌ گرفته ،
اول صبح خبر مرگ پسر عمومو شنیدم ،
کلا بی‌ حوصله هستم ،
بی‌چاره ۲۲ سالش بود ،
۴ ماه قبل
ازدواج کرده بود ،
۱۴ روز قبل بر اثر یه حادثه تیر میخوره به سرش که تا دیشب تو کما بود ،
 دیشب تموم کرد ،
 امشب شب اول قبرشه ،
 لطفا واسه آرامش روحش فاتحه بخونین .

خدا بیامرزدت پسر عمو .


 

پنجشنبه 8 فروردین1392 10:17 بعد از ظهر |- мoѕтαғα -|

 سلام ،
دیدم نیلوفر یه پست صندلی‌ داغ گذاشته بود،
بعضی‌ از دوستان در بار
ه من سوال پریسده بودند ،
خوب ،از اونجایی‌ که این وبلاگ رو ۲ نفر
ه اداره می‌کنیم
منم این پست رو گذاشتم تا اگه کسی‌ سوالی از من داشت بپرسه ،
قول میدم تا سه شنبه هفته بعد جواب بدم .

( نگین حسود بود رفت پست کپی کرد )


سه شنبه 6 فروردین1392 8:0 بعد از ظهر |- мoѕтαғα -|


شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم

و تو...

آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود.......

پنجشنبه 1 فروردین1392 4:45 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

سلام...
گفتم این پستم صندلی داغ باشه...
هرکی هرسوالی داره بپرسه من قوله قول میدوم جواب بدم...
این پست تاجمعه اینجامیمونه هرکی سوال داره بگه من شنبه اونارومیزارم تویه پست وجواب میدم.
دوشنبه 28 اسفند1391 10:7 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


شنبه 26 اسفند1391 12:59 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


دلتنگم!!

بــرای کسـی کـه مدتهـاســت ....

بــی آن کـه باشــد ....

هــر لحـظــه ....

زنــدگــی اش کـــرده ام !

بــدهــکاری بــه مــن....

بــه تــمام "دوســتت دارم" هــایــی که گــفتم ,

و تــو نــشنــیده گــرفتــی ...

جمعه 25 اسفند1391 11:3 قبل از ظهر |- Nιloυғαr -|


عجبــــ وفـــايـــي دآرد اين دلتنگــــي...!

تنهـــــاش که ميـــذآريـــي ميــري تو جمـــع و کلّي ميگـــي و ميخنــــدي...

بعد کـــه از همه جـــدآ شدي از کـُنـــج تآريکـــي ميآد بيرون

مي ايستـــه بغـــل دستــتــــ ... دســتـــ گرمشـــو ميذاره رو شونتــــ

بر ميگـــرده در گوشــتـــ ميگـــه:

خـــوبــي رفيـــق؟؟!!بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ ...

دوشنبه 21 اسفند1391 10:34 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


اگه يه خودکار داشتي که فقط اندازه ي نوشتن يک جمله جوهر داشت

باهاش چي مينوشتي؟؟؟



جمعه 18 اسفند1391 9:30 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

                   

به ســـــلامتی خــــــودم


چــــراشــــو نپـــــــــرس


اشکـتـــــــــــــ درمیـــــاد

!

پنجشنبه 17 اسفند1391 8:50 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


یکشنبه 13 اسفند1391 8:22 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

 یــــه نصیحتــــــــ  : ......

 یــــــه خواهش  : ......

 یـــــه دروغ    :  .....

 یـــــه حقیقتـــــ  : .....

پنجشنبه 10 اسفند1391 8:27 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

هنوز هستن پسرایی که میزنن بغل، از ماشین پیاده میشن، میرن جلو دختره،

چند دقیقه التماسش میکنن تا شماره‌شون رو بگیره!
نسلشون منقرض شه به حق پنج تن آل عبا

عوضش هستن پسرایی که واسه دختر می زنن کنار، دختر میاد سوار شه می گازن میرن...!
خدا نگهشون داره :دی به حق همین شب عزیز !!

____________________________

دیدین بعضیا وقتی می‌شینن رو صندلی چرمی بعد صدا میده
یه بار دیگه صداشو در میارن که بگن مال صندلی بوده؟!!

فاجعه اونجاست که صداش دیگه در نیاد !
خخخخخخخخخخخ !!

__________________________

تا حالا دقت کردین وقتی برمیگردیم خونه و میخوایم اون چیزی رو که جا گذاشتیمُ برداریم ، با زانو و با زحمت زیاد میریم تو خونه که فرش کثیف نشه ولی برگشتنش خسته می شیم با کفش از رو فرش رد می شیم

___________________________


والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی!میگفت: شما... مام میگفتیم: ما؟میگفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین!مام میرفتیم عقب! بعد میگفت: یکم عقبتر!آقا مام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..!یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..!

__________________________


کلاهک هسته اى ، نابودی ۲۰۱۲، زلزله ،سیل و...

هیچکدام به اندازه ۳ عدد میس کال مامانت ، ترسناک نیست !

___________________________


از من به شما نصیحت:

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست
اون رو تنها نذارید
چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره ...


پنجشنبه 3 اسفند1391 5:57 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک ...

وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟

زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟

شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم ...

وقتی نشستن , گارسون اومد و گفت : همون همیشگی رو بیارم ؟؟؟

زنه یه مقدار ناراحت شد و گفت : این از کجا میدونه تو چی میخوری ؟؟؟

شوهر : اینم توی همون باشگاه بود یه بار وقت خوردن غذا منو دید ...

خواننده رستوران از پشت بلندگو گفت : سلام بهروز جان ... آهنگ مورد علاقتو میخونم برات ....

زنه دیگه عصبانی شد و کیفشو برداشت از رستوران اومد بیرون.

شوهره دوید دنبالش . زنه سوار تاکسی شد ....

بهروز جلو بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده که حتما اشتباهی پیش اومده و منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ....

زنه سرش داد زد و انواع فحشا رو بهش داد ...

یهو راننده تاکسی برگشت گفت : بهروز...! اینی که امشب مخشو زدی خیلی بی ادبه ها ....!!

پنجشنبه 3 اسفند1391 5:37 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

دوســت  عــزیز 

نــظــره  خـــصوصــی  نــذار چـــون نـــمی خــونم  و حذفــش  می کــنم

بــــا  تـــشکـــر

چهارشنبه 2 اسفند1391 10:14 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|



چهارشنبه 2 اسفند1391 10:0 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|


آومــــــــدم  امــا دلــی بــرام  تــنگـــ  نــشده و نـــــــمی شـــــه


چهارشنبه 2 اسفند1391 9:57 بعد از ظهر |- Nιloυғαr -|

امروز روز تولدم بود دوست دارم بدانم همه آدمها هم مثل من هر چقدر بزرگتر می شوند نسبت به خیلی چیزها احساساتشان کم می شود. من که اینطور شدم اصلا از بدنیا آمدنم ...از زنده بودنم ...از بزرگ شدنم...نه خوشحال شدم نه ناراحت...

بر خلاف سالهای گذشته  آسمان هم تشنه باریدن نبود...امسال روز تولدم را در قلبم جشن نگرفتم وتنها کسی که برایش اهمیت نداشت خودم بودم هر سال همه مردم را ساده وصمیمی می پنداشتم شاید به خاطر پاکی باران بود...

امروز نه دلم برای خودم سوخت ...نه برای دلم... انگار آنچنان مهم نبود...مهم نبود شکوفه های صورتی رنگ بادام را ببینم یا نه...مهم نبود گل نرگس هنوز هم در مقابل سردی هوا شاداب است یا نه...مهم نبود که باران ببارد یا نه ...مهم نبود تفکرات مردم در مورد زندگی چیست .... اینها هیچکدام مهم نبودند...

کاش باران می بارید...وتمام خاطراتم را از قلبم پاک می کرد وبه زمین این خاک تشنه هدیه میداد اصلا شاید رویا هایم آنجا سبز می شدند ...بزرگ می شدند...بار می دادند... افسوس باران را هم دریغ کرد...

میدانید تمامی این کلمات یک رویاست رویایی که قلم می نویسد.... 

تولدم مبارک خودم باشه

دوشنبه 30 بهمن1391 4:12 بعد از ظهر |- мoѕтαғα -|

ϰ-†нêmê§